خرید بک لینک

بعد از جشن تولد من،سال نو نزذدیک می شد...یادمه روز سال تحویل کخ یا تولد مامان یکی بود،پارچه چادر مشکی که مدرسه بهم هدیه دادن بود رو واسه مامان کادو پیچ کردم تا دست خالی نباشم روز تولدش.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

حقیقتش این یود که تمام این ۲۰ سالی که زندگی کردم و ۱۰ سالش رو اینجا کم و بیش نوشتم..هیچوقت هیچ کدامش به اندازه سال ۹۸ سخت سپری نشد.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

اواخر فروردین ماه بود،همون موقع ها که بابا رو مرخص کردند،خانواده نامزد داداش بیخبر از مشهد(خونه اون یکی دختر تازه عروسشون) ،برای عیادت بابا آمدند تهرانروز های آخر که بابا تو بیمارستان بود،و من بالا سر

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

روز های اولی که زن داداش تو خونه ی ما بود همه چی جدیپ بود برامون، یه کمی حس خودمانی نداشتیم،ساده تر اینکه راحت نبودیم.سه روز اول شبیه مهمان تو خونه ما بود.ما اتاق بزرگ خونمون رو تخلیه کردیم و چند تا ا

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

صفحه بندی